آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 9 بهمن ماه سال 1390 ساعت 8:15 PM

دوباره شب شده و تاریکی اش را به تاریکی روز گره زده اینجا غیر از من ماهی قرمز توی تنگ هم  هست او هم مثل من نفس تنگی دارد سرش را تا نصفه از توی آب تنگ کوچک بدون جلبک میآورد بیرون تا نفس بکشد و صدای ملچ ملچ می دهد ماهی من مثل من تنهاست کف تنگش را کثافت  پر کرده و توی کثافت  های خودش شنا  می کند  نمی دونم  توی  کله ی کوچکش چقدر مغز برای  درک وضع دهشتناک خودش دارد یا  توی قلب  تپنده اش چقدر احساس برای درک غصه  های تنهایی و بی غذایی  و  بی هوایی...

من  برای ماهی کوچکم غمگینم نمی د انم ماهی کوچک من چقدر بدبخت است اما من از  ماهی کوچکم بدبخت ترم این جا تاریکی آدم  را می بلعد من فرو می روم  و لامپ 100  وات  وسط آویز اتاق هم کمکی برای این فرورفتن عمیق و ترسناک نیست اینجا  نور نیست ،هوا  نیست،نفس نیست،حتی یک در باز نیست، اینجا خدا نیست، من هم نیستم  دیگر ،مدتی  است  که من  هم نیستم مثل امید که نیست ...

ای کاش من هم می توانستم  کله ام را از توی این فضای سنگین و  خفه بیاورم  بیرون و نفس بکشم و صدای ملچ ملچ دربیاورم آنوقت شاید من هم وقتی برگشتم  پایین چشمام توی نور برق میزد

از  توی یک  تنگ کوچک کدر  چه چیز قشنگی را  می شود دید که ماهی من آن را می بیند و  شاد است؟ و من نمی بینم؟ توی یک زندان تاریک و متعفن چه چیز زیبا می شود پیدا کرد که روزنه ی امید را در دل  باز می کند؟ ماهی من چیز هایی را می بیند که من نمی بینم شاید چون که از من  فهمیده تر است چون ماهی من عاقل تر است ؟ یا شاید چون حتی تنگ متعفن  خودش را هم  نمی  بیند ؟؟؟؟؟

کاش ماهی  بودم!  ماهی ها  خوشبخت ترند.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 9 آبان ماه سال 1389 ساعت 3:54 PM
:(

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 12 مهر ماه سال 1389 ساعت 8:52 PM

ای ستاره  ی  دور ، ای اهالی  ستاره ی من ، ای اهالی من،ای اصیل زاده  ...  با خودت  هستم باور کن !!! آیا نجات دهنده ای هست ؟

درد را در زیر پوستتان احساس  می کنم ای شادابترین انسانهای زمین

غم عمیق و صبوری که در انتهای خنده هایتان نهفته است

و دلم مدتهاست از آن شماست ای همه ی طراوتهای هم سن من

امسال دیگر هیچ نیست، حتی صدای پایتان هم دیگر نخواهد آمد.

به ندرت صدایی از گور خواهی شنید همانگونه که از  من می شنوید ...

نمی دانم کجا هستم ... آخر گم شدم، تاریکترین را حالا حس می کنم .  به درون خزیدنم را که به اوج رسیده است ...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 12 مهر ماه سال 1389 ساعت 8:19 PM

کاش نمی دانستم ... کاش نمی فهمیدم ...

کاش با مشت به دیوار نمی کوبیدم ...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 7 مهر ماه سال 1389 ساعت 7:20 PM

مهاجرم ...

از این دلشکستگی به آن دلشکستگی 

از این غم به  آن غم 

از این شکست به آن شکست

و هر بار از این امید به آن امید و آخر هیچ ...

هنوز امید را باور دارم 

حتی اگر دورتر از پایان من باشد

...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 4 مهر ماه سال 1389 ساعت 10:10 PM

امشب تقریبا مث همیشه به زور سر میز شام نشستم 
آخه من غذای بدمزه دوس ندارم  
شکوفه قارچ پخته بود 
قارچ هم دوس ندارم !
زود غذام رو تموم کردم و دو تا دستام رو گذاشتم روی صورتم و از لای انگشتام به میز شام نگا کردم
شادی بین انگشت وسطیه و اشاره ام پیدا بود ...
پیازای غذاشو با حالت چندش جدا می کرد می گذاشت جلوی بشقابش یه نون دولوپی هم داشت می خورد ...
عزیزم چقد بامزه بود ...!! انگار خیلی وقته ندیدمش ...
بابام بین انگشت کوچیکه و انگشت عشق پیدا بود خوب البته حواسش به جلف بازی من نبود ... همه ی پیازای غذاشو جدا کرده بود ...!!!
سرم رو چرخوندم و شکوفه و مامان رو بین انگشتام تنظیم کردم که توی دید باشن
واقعا چرا اینقد دقیقه ؟؟/ 
انگار انگشتام جادو می کنه و چشام قشنگتر میبینه انگشتام میبینن حتی وقتی چشمامو میبندم ...!
انگار برق چشمای مامانم زیاد شده ...
وای خدایا ، چه نعمت بزرگی ...
چقد خوشالم که پیششونم ، شادی به چشام نگا می کنه و میگه : دوباره اینجوری نگا نکن با اون قیافت !!!
همیشه اون چیزی که چشمای آدم میبینه حقیقت نیست ... این بارها بهم ثابت شده ... 
وای خدایا مرسی بخاطر این همه مهربونیات بخاطر انگشتام و 
این میز شام قشنگ!
میز شام من عاشقتم 
حتی اگه غذا خورشت به باشه...! 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 13 شهریور ماه سال 1389 ساعت 7:02 PM

دختر دختر عمه جمیله ، دختر دختر عمه مادرمه 

من تا حالا دختر دختر عمه جمیله رو ندیدم  

مامانم میگه اون تنها ترین آدم دنیاست چون هیچکس رو توی دنیا نداره ...

تک فرزنده و مادر پدر  و همسرش فوت شدند و 

فقط یه دونه پسر داره که  اون هم خونه ی مامانش رو فروخته و بردتش تو یه  آپارتمان کوچیک یه

جای قریب اصفهان ...  و خودش هم با همسرش کارمندن و صبحا می رن و عصرا میان

میرن طبقه ی بالا 

و مامانش تنهای تنها مونده ... و مریض شده و همه ی روزاش رو تنهایی توی آپارتمان

می گذرونه ...

مامانم میگه دختر عمه جمیله خیلی مهربون بوده و همین 1دختر رو داشته 

من دختر دختر عمه جمیله رو ندیدم ولی نمی دونم چرا اینقد دوسش دارم ...

مامانم هر از گاهی بهش زنگ میرنه و حالش رو می پرسه 

پریروز زنگ زد خونمون و من گوشی رو برداشتم مامان خونه نبود می خاست باش صحبت کنه 

دوباره شب زنگ زد و انقدر حرفاش غم انگیز بود که وقتی مامانم واسم می گفت اون تنها ترین آدم

دنیاست نمی تونستم گریمو نگه دارمم انگار مامان من تنها کسی بود که توی این دنیا  ازش

سراغ می گرفت یا انیس من لا انیس له ... توی احیا همش واسش دعا می کردم خیلی

واسش گریه کردم 

و چون آن روز فرا رسد خلق می انگارند که یک روز  و یا کمتر از نیمی از روز در دنیا 

زیسته اند ...

امروز عمیقا یاد این آیه از قرآن افتادم 

امروز  دختر دختر عمه جمیله دیگه تو این دنیا نیست 

انگار خدا دعاهاش رو براورده کرده بود  

به مامانم گفته بود عزت خانم من خیلی تنهام دعا کن که زود از این دنیا برم ...

انقدر  تنها که هنوز هیچکس نمی دونه چطور و چرا فوت شد ؟

هنوز شماره تلفن خونشون رو کالر آی دی تلفنمون هست 

و من لرزم گرفته ...

و چون آن روز فرا رسد خلق می انگارند که یک روز  و یا کمتر از نیمی از روز در دنیا زیسته اند ...

انگار درک می کنم که دنیا چقدر کوچیکه و چقدر زود میگذره 

انقدر که ارزش نداره بخاطرش حتی یه لحظه بد بود ...

زودتر از اونی که فکر بکنید تموم میشه  خیلی زود ...

خدایا نگذار خورشیدت هرروز ما رو گول بزنه  ، نمره های دانشگاه و ازدواج و پولدار شدن و

سیاست و غرور و این همه موضوع های بیخود که ذهنمون رو پر می کنه از شلوغی های مزخرف

خدایا این چیزا داره گولمون می زنه یه جوری که تو رو یادمون میره 

واسه چی می جنکیم از صب تا شب؟؟؟؟؟؟

خدایا کمکمون کن آدمای خوبی باشیم و بدونیم تنها کارمون تو این دنیا خوبی کردن به بنده هاته  

و هیچ چیز این دنیای کوچیک ما رو اسیر خودش نکنه

ذهن مون فقط واسه خودت باشه

واسه خدایی که وقتی میمیریم تنها کسیه که ما رو در آغوش میگیره

@}:-

خدایا  روح دختر دختر عمه جمیله رو بیامرز  

و همه ی ما رو بخاطر غفلتامون ببخش   

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 11 شهریور ماه سال 1389 ساعت 6:17 PM

دیروز شادی رفته بود لوازم مورد نیاز  اول راهنماییش رو خریده بود 

با شوق دوید مانتو شلوارش رو پوشید  

نگاش که کردم دلم گرفت واسش ، 1 مانتوی سورمه ای بلند با 1 هد مشکی

ازش پرسیدم چرا هد زدی ؟ گفت مدرسه گفته بدون هد راه نمیدن،لباسم خوشگله؟

بله عزیزم خیلی خوشگله  کولاکه  

انقدر برای کتاباش ذوق کرد  منم دلم آب شد  

دستمو گرفت برد بهم نشونشون بده 

غیر از ریاضیش بقیشون مضحک بودن 

اجتماعیش سرشار از ولایت ، آب شده بود تو بسیج 

نهاد اجتماعی موفق ...

تاریخش که خنده دار بود 

فارسیش ....!!!!!!!!

دینی هم  که کلا اسمش مشمئز کنندس  چه برسه کتابش  که البته تازگی ها از حد اشمئاز

گذشته...  

قرآن دو تا کتاب شده یکیش کلا قرآنه که حتما باید سوره ی نسا ء توش کامل آورده میشد  

یکیش قرائت ...

چند بار تا حالا واسش شمردم چه کتابایی به دبستانش اضافه شده  

یادم میاد خیلی واسم مهم بود که راهنمایی چه شکلیه 

از بس معلم کلاس پنجممون مارو ازش ترسونده بود ...

چقد دلم میگیره وقتی به راهنماییم فک می کنم ....

دلم واسه شادی میگیره با این همه ذوقش  

واقعا چه بلایی قراره سرش بیاد ؟؟؟؟ مدرسه ها حوزه میشن دانشگاه ها زندان های سازنده ی

بسیجی ....

خدایا مواظب همه ی بچه ها باش ... 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 8 شهریور ماه سال 1389 ساعت 11:56 PM

سلام دوستای خوبم

 

من خجالت می کشم که واسه آپ نشدنم ازتون معذرت بخوام  

فک نکنید که این وبلاگم رو آپ نمی کنما 

رفته بودیم مسافرت 1 مدت 

1 مدت هم کامممون خراب شده بود 

هنوزم خرابه البته ولی به زور اومدم یه جوری درستش کردم ...

اصن مولود نمی تونه ناشناس باشه 

خودم رو لو میدم سه سوت !

کلا همینجا میام آپ می کنم 

راستی قصه ی پری دریایی رو به درخواست یه دوست خوب خوندم 

اینجا آپ  می کنم   

زودی میام مهربونا 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 22 مرداد ماه سال 1389 ساعت 7:29 PM

سرابه رد پای تو کجای جاده پیدا شد؟

کجا دستات گم کردم که پایان من اینجا شد؟

تو با دلتنگیای من ، تو با این جاده همدستی 

تظاهر کن ازم دوری ، تظاهر می کنم هستی 

...

تازگی ها یه وبلاگ ناشناس رو  آپ می کنم ادرسش رو میدم به زودی  

واسه همین کمتر میام اینجا 

از دست آدمای بدجنس خسته شدم

دیگه تحمل این همه زشتی رو ندارم 

البته من خیلی قویم

ولی نه در برابر خودم !!!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 22 مرداد ماه سال 1389 ساعت 7:09 PM

ماه رمضون همتون مبارک

واسم عجیبه که هنوز ماه رمضون هست؟  

بله هست 

خدا هنوز مهربونه 

و هنوز مهمونی می ده  

...



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 22 مرداد ماه سال 1389 ساعت 7:05 PM
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 29 تیر ماه سال 1389 ساعت 00:09 AM

به نظر می رسد مهمترین عاملی که به مقوله حجاب انجامیده است، حس مالکیت مطلقی است که مردان نسبت به زن‌ها داشته اند. چنین احساسی سبب شده است که تا می‌توانند یک زن را فقط برای خود بخواهند. به این معنی که طراوت و شادابی و همینطور لطافت روح یک زن را در بند بکشند تا از آن همیشه و به تنهایی بهره بگیرند. این دقیقا همچون زندانی کردن یک پرنده در قفس است. پرنده‌ای که صدا و زیبایی‌اش به بند کشیده می‌شود تا فقط برای صاحب قفس بخواند و همیشه برای صاحب قفس بخواند.

چنین رویکردی چگونه در جوامع پذیرفته شده است؟ چگونه این احساس تعلق، در قالب عملی عرفی و رایج درآمده است؟ برای پاسخ به این سوال، بایدروند شکل‌گیری جوامع مختلف و باورهای افراد تشکیل دهنده آن جوامع مورد بررسی قرار گیرد که خود مقوله‌ای مستقل است. اما به نظر می‌رسد که ریشه تکوین این عادت، برتری فیزیکی مردان نسبت به زنان بوده است. این برتری فیزیکی سبب شده است که مردان در نقش محافظ و حامی زن‌ها ظاهر شده تا زن‌ها را از دست مردان دیگر نجات دهند!

همیشه توانا بودن در انجام یک کار، به معنی مجاز بودن به انجام آن نیست. مثلا یک انسان می‌تواند یک پرنده را در قفس بکشد اما این کار او درست نیست. دلیل درست نبودنش این است که لذت بردن نباید منجر به زجر کشیدن دیگران شود. مقوله حجاب نیز چنین است. لذت بردن یک انسان از در اختیار داشتن خوبی‌ها و نکات لذت بخش یک انسان دیگر، شدنی است اما منجر به زجر کشیدن آن انسان دیگر می‌شود. برده‌داری نیز چنین است. مثلا در اثر توانایی که موقعیت اجتماعی یک فرد برای او می‌آورد یا پیروزی در یک نبرد، این موضوع شدنی است که یک انسان دیگر را برده خود کند اما این کار درست نیست چون آن برده زجر خواهد کشید. در بند کشیدن زیبایی یک زن، در بند کشیدن یک پرنده در قفس و در بند کشیدن یک برده از یک جنس بوده و برآمده از حس خودخواهی انسان هستند.

این نظریه وقتی قوت می‌گیرد که مشاهده می‌کنیم در جوامعی که قوانین مدرن بر آنها حاکم است و برتری فیزیکی مردان به حداقل تاثیرگذاری در روابط و ایجاد احساس امنیت رسیده است، رفتار انحصارطلبانه آنها نیز از بین رفته و چیزی مثل حجاب تبدیل به یک عادت زجرآور نمی‌شود. این موضوع در مورد برده‌داری نیز چنین است. در یک جامعه با قوانین منطبق بر انسانیت، کسی نمی‌تواند به‌زور برده داشته باشد. این موضوع سبب شده است که برده‌داری به شکل یک عادت که در اصر خودخواهی انسان ها ایجاد می‌شود ظاهر نشود. طبیعی است که هیچ انسانی تمایل ندارد که برده باشد مگر اینکه حالت روحی غیر معمول داشته باشد. مسئله برده‌داری امروزه تقریبا در همه‌جای دنیا حل شده است. قطعا با حرکت جوامع بشری به سوی انطباق بیشتر با انسانیت و حقوق بشر، سایر مصادیق خودخواهی و انحصارطلبی از جمله حجاب نیز به همان سرنوشت دچار خواهند شد.

آمیخته شدن با مذهب و قداست

اگر در جامعه‌ای، این عادات ناپسند و عرف‌های غلط که برآمده از مجاورت با رفتارهای مولد چنین عادت‌هایی در یک بازه طولانی زمانی هستند، تبدیل به عقاید مذهبی و باورهای ایدئولوژیک شوند، تاثیرات به مراتب مخرب‌تری به بار می‌آید. در این حالت (برای مسئله حجاب منطبق بر جامعه ما است)، توجیه و تفسیرهای مذهبی و اعتقادی از یک‌طرف و احساس گناه از یک طرف دیگر به جنگ با انسانیت می‌روند. به این‌ترتیب افراد در چنین جامعه‌ای یک رفتار شدنی و بد را نه تنها در قالب عرف می‌پذیرند بلکه آن را مقدس و لازم نیز می‌دانند. 

چنین اتفاقی 5 هزار سال پیش در مورد مسئله پوشش زن‌ها در آشوریان نیز با مذهب آمیخته شد و جدا از یک عادت عرفی، رنگ و بوی مذهبی نیز گرفت.

تقابل انسانیت با قداست در گسترش ارتباطات

حال تصور کنید که در جامعه ای که مقوله‌ای چون حجاب با مشخصاتی که یاد شد، یک رفتار عرفی مقدس شده است، ارتباطات گسترده شود. این گستردگی معمولا هم در مورد افراد درون جامعه روی می‌دهد و هم ارتباط افراد جامعه با جوامع دیگر. در چنین حالتی قداست به چالش کشیده می‌شود و رفته رفته این چالش ها تبدیل به تقابل ذهنی با انسانیت و پس از آن تقابل عملی می‌شوند. حاصل چنین فرآیندی دوگانگی است. دوگانگی اعتقادی و رفتاری پدید می‌آید که خود یک مرحله حساس گذار از قداست است. در این مرحله هنجارهای اجتماعی به شدت به چالش کشیده می‌شوند.

چه کسی در این میان زیان می‌بیند؟ واضح است که مذهب و تقدس‌گرایی هموارهبرای شارعین، تبدیل به موقعیت اجتماعی و منافع مالی می‌شود. بنابراین آنها از تضعیف مصادیق قداست و پایه‌های نفوذ مذهب در جامعه هراس دارند. حتی اگر یک رفتار عرفی که مغایر با انسانیت است چنین نقشی بازی کند، شارعین از تضعیف آن رفتار هراسان بوده و برای ممانعت از وقوع چنین اتفاقی تلاش می‌کنند. این تلاش معمولا هم در قالب توجیهات و تفسیرات برای انسانی جلوه دادن یک عمل غیر انسانی است ظاهر می‌شوند و هم در قالب اعمال زور با تکیه بر پاسداری از مقدسات. حجاب در ایران چنین وضعیتی دارد.

بنابر این به نظر می‌رسد که حجاب(به شکلی که در ایران هست) یک مورد عرفی نادرست است که برخواسته از حس مالکیت و خودخواهی انسان بوده که در جامعه اعراب پدیدار شده است. این مورد با مذهب آمیخته شده و تحت حمایت شارعین تبدیل به یک گزاره عرفی مقدس شده است. اکنون نیز در ایران صاحبان مذهب که وارثان منافع و جایگاه اجتماعی مقدسات هستند، برای ممانعت از رنگ باختن یک گزاره دینی از طرفی مشغول تولید توجیه و تفسیر برای نشان دادن عدام مغایرت آن با انسانیت هستند و از طرف دیگر با اعمال زور و خشونت به بهانه پاسداری از مقدسات، برای جلوگیری از رنگ باختن یک گزاره دینی در برابر انسانیت تلاش می‌کنند


.
                                                      نوشته شده توسط (اندیشه )

                                                          وبلاگ : 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 23 تیر ماه سال 1389 ساعت 3:22 PM

سلام دوستای خوب و معذرت ... نمی دونم چه توضیحی بدم  ببخشید ستاره ها   


خوبید؟ می خوام دعا بخونم ! 


تو نیستی و من ماندم با بغض های پوچ و ساعت های خواب آلوده و سرد 
و در این گرمای تابستان یخ زده ام و نوک انگشتانم از سرما کبود شده است

رویاهایم مار است باور کن !
انقدر دور شدم که سنگینی نگاه مهربانت را روی پیراهنم حس نمی کنم و این دنیا اینقدر سنگین شده است که این مغز متورم من دیگر طاقت پلشتی هایش را ندارد حتی بدون تو نوشتنم هم نمی آید هوا سرد است و راه تاریک و بغض آلود

شب های تیر ، هرزه شده اند .

خواب داروی علاج زخم های مردمان نیست .  

قلب هایمان در حسرت لمس دست هایت عطشناک است ...
ای عزیزترین از ما ناامید مباش 
حتی اگر دانه دانه نعمت هایت را انکار کرده ایم ، اگر هر روز و هر شب بندگانت را با حرف هایمان به سخره گرفته ایم همان هایی که گفتی با دست های خودت در رحم مادران صورت داده ای ...
اگر چه همه می دانیم که از همه مسخره تر خودمانیم و این هاله ی تاریک گناه که از سر و کولمان بالا می رود ...
بدون تو کم آورده ام ، بدون تو به زشت ترین کلمات دنیا نزدیک شده ام 
زشت مثل چهره ی کریه شهر ...
از ما ناامید مباش اگر به باد دادیم هر آنچه از زیبایی وجودت درونمان به عاریه گذاشتی ...

در کوچه های شهر طبل عزا می کوبند ، پریروز دختر خانوم سیا را به زور به علی کچل دادند و علی را هم بیکار کرده اند دیروز دختر خانوم سیا را برده اند زندان و و شوهرش را هم اعدام کرده اند و امروز توی کوچه ها هرزگی می کند و علی را صدا می زند ...!
ولی دختر خانوم سیا بیچاره نیست هنوز ...
مثل یکنفر که پریروز معتاد شد و دیروز توی دستشویی عمومی کنار شاهزاده محسن پیدایش کردند و امروز مرده است ...
ولی بدبخت نیست هنوز ...
آخر تو گفته ای که چاره ای برای هر آنکه چاره ای ندارد و بختی برای هرآنکه بختی ندارد و مرحمی برای هر آنکه مرحمی ندارد و مونسی برای هر آنکه مونسی ندارد ...
و در همان حال که مردمان راه می روند و خودشان را با کثیف ترین کلمات توصیف می کنند و نفرت می ورزندتو به همه ی هرزه ها و قاتل ها و معتاد ها هم عشق می ورزی 
و خوب شاید این بخاطر این باشد که مردمان فکر می کنند از تو بیشتر می فهمند ....
مهربانترینی که هرگز ما را تنها نگذاشته ای چرا گذاشتی که تنهایت بگذاریم ؟؟؟
خددایا خوب دلم برایت تنگ شده است 
در این دنیا هیچکس بیچاره تر از کسی نیست که تو را نداشته باشد 
ای مهربان ترین ، کسی را به بیچارگی نداشتنت ، مبتلا نکن ...
حفره های قلب هایمان از عشق خالی شده در نگاه هایمان برق امید رفته
 ای کسی که ذکرت دوای همه ی دردهاست و اسمت شفای همه ی بیماری هاست
اگر چه هیچگاه نرفته ای اما بیا و زخم های این جماعت را در این روز های تاریک غفلت مرحم باش 
خدایا ببخش بخاطر همه ی ناشکری هایمان 
آخر از این مردمان نادان و ضعیف چه انتظار داری ؟
شیطان در کوچه ها راه می رود و کوس شادی می زند ...
بارها گفته ای که انه لکم عدو مبین و آیا این دشمنی آشکار را چشم های کور ما نمی بیند؟
مهربانی که حتی به شیطان الی وقت المعلوم مهلت داده ای ...
یا سابغ النعم یا دافع النغم یا النور المستوحشین فی الظلم 
رحم کن بر کسانی که امیدی جز تو ندارند 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 9 تیر ماه سال 1389 ساعت 12:18 PM

      بر دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند                         که مکدر شود آیینه ی مهر آگینم 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 17 خرداد ماه سال 1389 ساعت 11:23 PM

سلام ستاره های مهربونی !!!  

 

می دونید چند روزه نرفتم خونمون؟؟ 

 

خیلی !!!!!!!!   

  

الان نیم ساعته تو سایت نشستم و منتظر شدم تا صفحه ی یاداشت جدید رو باز کنه 

 

خوب آدم وقتی نیم ساعت منتظر بشه نمی دونه چی بنویسه دیگه!!! 

 

دقیق تر بگم از آخرین باری که آپ کردم اینترنت همش قطعه  

 

مث زندانی ها شدیم ولی زندانش خوشگله کوه داره آسمون داره  

 

اینترنت نداره  !! امروز رفتم کافی نت داخل شهر  

 

ولی نتونست وبلاگم رو باز کنه سرعتش زیاد بود تازه  

 

راستی من تو اوج امتحانامم  

 

دو شبه ۵ ساعت خوابیدم ولی اصن از امتحان نمی ترسما !!!!! 

 

خیلی هم خوبه امتحان  

 

آنالیز عددی شدم هفت و نیم از بیست ولی فک کنم با پایان ترم پاس بشم  

 

هفته ی دیگه امتحان آنالیز ۲ دارم !!    

  

اصن امسال خرداد شبیه همیشه نیست  چرا ؟؟؟؟؟   

 

راستی روز مادربود ولی نتونستم برم خونمون ... مامانم رو بغل کنم

 

دوس دارم به وبلاگ همه ی شما دوستام سر بزنم ولی مطمئنم باز نمیکنه  

 

حتی فک نمی کنم این همه چیزایی که دارم می نویسم منتشر بشه ...  

 

من حالم خوبه باور کنید  

 

اصن ریاضی روم تاثیر نگذاشته  

  

آنالیز هم همینطور   

 

اینجا خرداد است   

 

اینجا هنوز خرداد است

 

...

 

  

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 1 خرداد ماه سال 1389 ساعت 10:22 PM

سلام به همه ی دوستای خوبم ، بخاطر جشن فارغ التحصیلی و میانترم ها و ... مدتی نتونستم زیاد بنویسم این مطلب برای هم دانشکده ای های عزیز که دلم واسه همشون تنگ می شه... 

-----------------------------------------

با یاد و نام اول قصه ها  


اول عشق و شادی و خنده ها


بود یا نبود یکی ، نداره دعوا

 
به یاد اونی که میگن بش خدا


خدای آسمون ، زمین و دریا

 
خدای دیروز و الان و فردا


خدای کوه و کنگر و آسمون

 
خدای این شبپره های شیطون


خدای من و تو و محبوبه حیدری

 
نکوخو و الیاسی و شاطری


خدای غصه و غم و رنج  


خدای بچه های هشتاد و پنج

 
بچه های ثابت و انتقالی  


تو فکر مهمانی های خیالی


روزا کف خیابونای خوانسار

 
شبای امتحان و نمره های آبدار


یاد روزای اول با صفا  


مرضیه شاکر بود و مریم افرا


هانیه آروم و اتو کشیده  


تو اقبالش خط جدایی دیده 


یادش بخیر به جشن هشتاد و دوی، دانشگاه

 
بازی می کرد توی اون ، آرش دادخواه


همش تو حس و حال بی خیالی

 
تو جاده های مختلف هوایی 


جاده ی اصفهان نطنز و تهرون 


سرچشمه و قاسمی مهربون


کلاس هشت و ، جاموندنای ساده


دویدن سر پایینی پیاده ...


یادت می اد دکتر چه مهربون بود؟


تو سختی ها همیشه یارمون بود؟


یادت می آد به آقای فصاحت ؟


قدر ندونستیم و رفتش چه راحت ...


یادت می آد ظهرا تو سلف ناهار ؟


لیوان بود و آواز و پارچ و دیوار؟


یادت می آد به اردوهای باحال؟

 
شیراز و مشهد ، همدان و شمال؟


یادت می آد کلاسای فیروزبخت؟


شیطونی ها و خنده های بدبخت؟


یادت می آد به روزای زمستون ؟


تو جاده ی یخ زده بودیم ویلون؟


یادت می آد که چقد ، بودیم درگیر؟


اس ام اس و ماه نو و غلط گیر ...؟


یادت می آد برف بازی کارمون بود؟


وقتی که استاد توی برف مونده بود؟


آخ که چقد ، دل زمونه سنگه ...


دل واسه ی ، دکتر حسینی ، تنگه .. .


یادت می آد چقد داشتیم مکافات ؟

 
طاهری و کلاسای مشتقات ؟


یادت می آد که دلمون جوون بود ؟


تو جلسات مختلف جامون بود ؟


تو جلسه های اهدای اعضا 


اسمش چی بود ؟ ، هواداران خدا ...


بسیجیای با مرام و با حال 


دعا کمیلا بودن پر شور و حال 


یادت می آد پخش فیلم و دل ریش ؟


دعوا می شد سر فیلم گرگ و میش ؟

یادت می آد شبای ستاره و ماه؟


دودی نبود ، پنجره های خوابگاه ...


یادت می آد سر شبا پیاده ؟؟


هیچکی نبود ، اجازه بی اجازه  


یادت می آد اسکند ر دانشگاه 


پیداش نبود این حوالی ، سال تا ماه ؟


یادت می آد که خیلی چیزا خوب بود؟


کمیته انضباطی ها دروغ بود؟


شدیم ما مائده های زمینی 


ز ارشادات آقای معینی 


دیگه هیچکی دلش چکمه نمی خواد 


با شلوار لی کسی بیرون نمی آد ...


همه خوشحال و شادیم از جدایی


نمی خوایم مثل اردوی شیراز کذایی ...


یادش بخیر، بچه های

84
 با جشنشون و شب یلدای انار


سلام سلام ستاره


پولک ابر پاره 


کی خوابه کی بیداره؟


سلام کنم دوباره ؟


سلام به ترم صفریا 


ترم یکیا ، پنجیا


به اونا که فوق دادن 


تموم ترم هشتیا ...!!!


آهای آهای روزگار 


گذاشتیمون سر کار ؟


با شوخی و با اطفار 


می گفت به من روزگار :


تموم یادگاریات رو بردار 


همش تموم شد .... دیگه تنهاش بگذار 


اکنون سه سال و هشت ماه از اولین روز های مهر هشتاد و پنج گذشته است ، روزهایی که برای اولین بار مهمان پاییز طلایی خوانسار شدیم ،مثل همیشه که دل هایمان راضی نیست ، حق شکر را اندکی دیر به جای می آوریم ، غافل از اینکه خداوند همیشه برایمان تقدیر بهتری رقم زده است ، آن روزها که حسرت دانشگاه بر دل هایمان سنگینی می کرد ، چه کسی باور می کرد که روزی دلش را ، دلتنگی سنگین و غمگین جدایی از همین دانشکده ی کوچک میان صحرای کنگرهای وحشی و صدای زنگوله ی گوسفندان دم غروب فرا بگیرد؟ و اکنون باید این جدایی را باور کنیم ، مثل همه ی چیز های سنگین و غیر قابل باور دیگر زندگی ،مثل همیشه زمان بی رحم بود ، و ما سنگدلی عقربه های دوان دوان ساعت را درک نکرده بودیم ، حالا چگونه باور کنیم ؟ صبح منتظر صدای بوق سرویس نباشید ، چون دیگر کسی برای رسیدنتان سرویس را نگه نمی دارد ، کلاس های خواب آلوده ی آمار و ریاضی های سخت تمام شده است ، شاید از امروز دیگر خسته نباشید آخر کلاس ها برایمان آرزو می شود ، آخرین فرصت هایمان برای دعاهای کمیل نمازخانه ی کوچک مقدس رو به پایان است ، همانطور که برای تماشای غروب های نارنجی و ابر های بنفش و آسمان پر از ستاره ی شب های پاییز و برف بازی های زمستان های سرد و طوفان های پر سر و صدای بهار و درخت های عاشق خیابان امام ... 
و کوچه های تو در توی امامزاده صالح و انتظار ماشین
قرمز و بامرام آقای قاسمی را کشیدن سر خیابان منظریه ، فرصت هایمان تمام شده و دیگر سه سال و اندی که گذشته باز نمی گردد !! 
ببین بعد از چهار سال جای خیلی ها مثل محبوبه امینی و محبوبه حیدری کنارمان خالیست ... ، و مگر تفاوت ما و آن ها در چیست ، که این خلا نبودنشان هنوز عبرت روز های غافلیمان نمی شود ؟؟
 
فرصت هایمان تمام شده و ما باز می گردیم به خانه هایمان که حالا دیگر خیلی با چهار سال پیش فرق کرده است ، باز می گردیم با کوله باری از تجربه های تلخ و شیرین و جای داغ های روزگار روی صورت هایمان که توی آینه گذر عمر را فریاد می زند ، و خوب که نگاه کنی می بینی که چقدر پیر شدیم و نفهمیدیم که چگونه و چطور زمان گذشته و خط های تازه بر چهره هامان کشیده است ،؟

باز می گردیم به خانه هایمان که حالا احتمالا از چهار سال پیش فقیرانه تر شده است و آدم های محلیمان افسرده تر و کوچه ها هم هوای بی تفاوتی گرفته اند و خوب که چشم هایت را باز کنی می بینی پدرت چهار سال شکسته تر شده است و شاید مادرت هم بازنشسته شده باشد و جای خالی خواهرت توی اتاق دو نفریتان دلت را می گیرد و شاید برادر دبستانی ات استخوان ترکانده باشد و اگر بگردی لای موهای خودت هم بتوانی یک موی سفید پیدا کنی ... 

و همین جوری می شود که یکهو بهتت می زند و گلویت را بغض فشار می دهد و دلت تنگ می شود و دنبال گم شده ات می گردی که پیدایش نخواهی کرد ...
و باور نمی کنی کسی را که دوستش می داری ممکن است احتمال دیدار دوباره اش برایت محال باشد ...
آری دلتنگ می شویم ، دلم تنگ می شود برای شب نشینی های خوابگاه ،
دلم برای چشم های سمانه و دست های زینب و شیطنت های شیما تنگ می شود ، دلم برای همه ی بسیجی ها و هلال احمری ها و هم ترمی ها و ترم پایینی ها (بالایی ها !)  تنگ می شود ، دلمان برای کلاس های استاد حسینی و استاد بیدرام و حتی برای داد و بیداد های دکتر شاطری موقع نمره دادن های پایان ترم ، قهرهایمان و آشتی های سخت و مغرور بازی هایمان ، دلمان برای بچگی هایمان تنگ می شود ...
که شاید بعد از این دیگر در این روزگار سخت و وحشی هرگز نتوانیم تجربه اش کنیم ، دلمان برای شب های یلدا و تولد های توی سلف و تماشای غروب از روی تپه ی بغل دستیمان تنگ می شود ، دلمان برای هم تنگ می شود ، و دلتنگی از اندک نشانه های زیبای دوستی و عشق است که در این روزهای سخت برایمان باقی مانده است ، و شاید دلمان می خواهد در این لحظه همه ی دلگرفتگی هایمان را از هم زمین بگذاریم و با جای خالی غرور هم دیگر را تنگ در آغوش بفشاریم چرا که اکنون قلب هایمان بوی فراق را باور کرده است ...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1389 ساعت 10:54 PM
این روزها همش  به این فکر می کنم که  میان ضجه های مادران داغدار و این هوای متعفن غفلت باز هم می شود سحراب خواند و به نان و ریحان و پنیر فکر کرد ...  ؟
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1389 ساعت 00:14 AM

متن زیر نامه ای است که من از زبان سارا نوشته ام ... سارا قهرمان دوسال پیشم بود که حالا به خاطر ایدز و اعتیاد مرده و ازش فقط این صفحه ی نامه ی تایپیش و بقیه ی حرفاش تو درایو اف مونده بود که نامش رو می گذارمش ... نمی دونم چرا می گذارمش... شاید دلم واسه سارا تنگ شده ... ! 

سلام ...! اگه فکر می کنی این نامه رو فقط برای این نوشتم که یو بخونی اصلا نخون! همیشه اول و آخر نوشته های من مث چند خط بعدی زشت و نچسبه بعدش یذره در حد خودم! خوب میشه ولی (مزخرف گفتنم مرامی داره برا خودش)
هر روز فکر می کنم چرا؟
به چهار پاییزی که به دنیا اومدم واز اونا لذت نبردم به همه ی بارون هایی که بارید و من ندیدم به همه ی رحمتی که خدادر رمضان فرستاد و من هی تلاش کردم چهار تا روزنه باز کنم ، دریغ از یک سرسوزن راه ،حتی سیاه هم که باشد ، راه، راه است. حالا که دارم مزخرفاتم رو می نویسم داره بارون میاد یعنی این بارون برای منم هست؟

چقدر دلتنگم،دلتنگ بارونی که خدا میفرسته و برای من نیست، رحمتی که برای من نیست
.........
من به همه ی دنیا حسودی می کنم، به همه ی سنگریزه ها و ریگ ها و کلوخ ها ،به همه ی کوه ها ،به همه ی خوشه های انگور مست، به همه درخت های سرو و بید مجنون و سپیدار و عرعر، به همه ی الاغ ها و گاوها و شترها و گرگ ها و گوسفندها،من حسودیم شده، حسودم!

این جمله ها هیچ کدام ادبی نیست داستان و شعر مدرن و پست مدرن هم نیست من همه ی سعیم رو می کنم که فقط مزخرف باشه، اراجیفی که لایق من است نه بیشتر.
من حسودم، به دختر 10 ساله همسایه حسودیم شده، به آذر که این همه شجاع و مهربان بود، به خفاش شب، به بیجه،به همه ی اسگل ها و منگلیسم ها، به همه ی دختر های فراری، به همه ی پسرهای معتاد، به اراذل و اوباش توی کوچه ، به همان مردی که می گویند صدام زنده زنده از چرخ گوشتی ردش کرد، به همه ی زالو ها و سوسک های فلاضلاب، به همه ی فحش هایی که هرروز از دهن بابا الکی ام در می اید حسودیم شده، من به ستاره ام حسودیم شده، من به ستاره ام حسودی می کنم، خوش به حال ستاره همیشه میتواند گریه کند... من حسودم حتی به فضولات گربه ی روی پشت بام حسودی ام شده من دنیا را حسودی ام شده تو بگو آقا … با این حسودیم چیکار کنم؟؟؟؟؟؟  
ولی حوصله ام هم سر رفته، نه به خاطر اینکه شصت بار کتاب مصطفی مستور رو خوندم و هیچ کتاب دیگه ای نیست که تو این چاردیواری بوگندو بخونم، و یک سال دو بار حامله شده ام و تو این عید قربون ویار گرفتم و هی به آذین فکر کردم که دست کدوم آشغالی داره حمالی میکنه شاید،حوصله ام سر رفته نه به خاطر اینکه دو ساله با مامان حرف نزدم و هی حالم به هم میخوره انقدر که اتاق بوی گند گرفته، نه، حوصله ام از حسودیم هم سرنرفته کاش می ترکیدم!
حوصله ام از خودم سررفته، از این کثافتی که..... شده ام، حوصله ام از درد، سرنرفته، از خونریزی و تب شدید و خفیف و کتاب … و آمپول های دکتر سعیدی، حوصله ام از این چیزها سر نرفته،......
کاشکی می دونستم چه مرگمه ، کاش تو بفهمی آقا ؟ یعنی میشه؟
اه حوصله ام از این بغض لعنتی هم سررفته، از نیاز به تحقیر و کتک، سر کج سرنگ های بابا ، جیغ های ستاره،........، این همه احساسات پست و خشن،

این همه مهربونی و عشقی که در سینه ام خشکیده و مثل خار شده که هرچی ستاره میزنه پشتم از گلوم بیرون نمیاد که نمیاد، انگار چسب زدند به حلقومم که براش مهم نیست مغرور باشه یا نباشه! حالم از مزخرفاتم به هم میخوره ولی حوصلم از این همه حال به هم خوردگی هم سر رفته....
من همه ی دنیایی که بش حسودی می کنم رو دوست دارم،همه رو دوست دارم، بدون اینکه بخوام دوست داشتنم رومخفی کنم، بدونه اینکه بخوام این احساس مزخرفم رو از کسی پنهون کنم، بی پرده و بی ریا،بی رنگ و بی حجاب، عاشقم من، همه ی عالم را عاشقم،

ولی حوصله ام از عشق سر رفته،عشقم مث بقیه ی عشقای دنیا کثیف شده، سیاهه کثیفه، پاکیش بوی ادرار میده! حوصلم سر رفته از هر چیز خوبی که گند زدم بش و هنوز خوبه، از این تلاش برای خوب بودن در مسیری که همش تقدیر بوده؟؟؟؟؟؟
(یادمه یه روز آذر می گفت مردم تمام اشتباه های زندگیشون رو جمع میکنند ازش غول می سازند و اسمش رو میگذارند سرنوشت)
 و من هی دست و پا زدم که نه، ای خدا، من خودم انتخاب می کنم ، سرنوشت من در دست خودم است!!!!!!!
هی ستاره بم گفت: سارا نکن، این کارارو نکن، بتمرگ یه گوشه، خفه شو، لال شو، هیچ کار نکن، من هی گفتم درست میشه، آخه آخر یه خدایی هست ..............
حالا می خوام به ستارم گوش بدم ، جای همه ی کارایی که ستاره گفت نکن و کردم جای همه ی غلط های اضافی و اضافه که آدم فک میکنه کار درستیه
ستاره بهم میگفت تو ... خوردی با عقل و منطقت! راست میگفت بیچاره.... من .....خوردم با عقل نداشته ام

حالا می خوام برده اش باشم

ستاره میگه حقته با درد بمیری، من این مرگ را هم عاشق شده ام ،فقط نمیدونم ستاره و عقل کلش از بعد مرگم خبر داره???

میگه هر چی باشه از این بهتره؟؟؟؟؟؟؟؟
 من به ستارم گوش میدم،هر چی اون میگه گوش میدم ،من غلط کردم تا حالا، اشتباه کردم درس خوندم رفتم دانشگاه ، امیدوار بودم و ...

متوجهی آقا …

؟ باید به حرف ستارم گوش بدم ،نمی خوام ناراحت بشه ،نمی خوام .........

نمی خوامممممممممممممممم

فکر می کنم بابا هروقت اسم ستاره رو میارم می خواد با صدای بلند تکرار کنم من روان پریش نیستم 
100 بار توی دفتر نوشته شود ..................

. 100بار نوشته شود دیگه دروغ نمی گم، ستاره نیست .
ولی ستاره هست من تکرار میکنم............
وقتی تو ی دنیا حس کنی هیچکس دوستت نداره حتی ستاره هم وقتی تنها بشیم من رو کتک میزنه

اشکالی نداره من حوصله ام سر رفته باید منطقی بود اینا اوهامه مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟

متوجهید آقا …؟؟!!!!!!!

معذرت نامه ام طولانی شد از بیکاری زیاده

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1389 ساعت 12:31 PM

خد ا می تونه قلب هر آدمی رو مهربون کنه ؟

خدا می تونه همه ی مشکلای بزرگ دنیا رو حل کنه؟

خدا می تونه همه ی سرطانی ها رو خووب کنه؟

خدا می تونه همه رو از آنالیز پاس کنه ؟

خدا می تونه مامان بزرگارو خوب کنه حالشون رو؟

خدا می تونه زن و شو هرا رو با هم آشتی بده؟

خدا می تونه همه ی مریضای دنیا رو شفا بده؟

خدا می تونه همه ی اونا که ایدز دارن رو خوب کنه ؟

خدا می تونه دزدا رو مومن کنه؟

خدا می تونه ما  رو بغل کنه ؟

می  تونه ببردمون تو بهشت؟

خدا می تونه همه ی بدبختا رو خوشبخت کنه؟

خدا می تونه همه ی پشیمونا رو ببخشه؟

خدا می تونه همه ی ترسیده هارو آروم کنه ؟

خدا می تونه جراحت های قلب همه ی آدمارو درمون کنه ؟

خدا می تونه همه ی مشکلای بزرگ دنیا  رو حل کنه؟

خدا می تونه حتی مرده ها رو زنده کنه ؟

خدا می تونه مگه نه؟       

پس اگه می تونه چرا باور نمی کنید ؟؟؟؟بیا باور کنیم ؟؟؟؟؟

  من اگه دعا کنم خدا  دعام رو براورده می کنه مگه نه؟ 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1389 ساعت 11:35 PM

دیگر سخن گفتن عاشقانه دلیل بر عشق نیست 

آواز عاشقانه خواندن دلیل بر عاشق بودن 

در روزگاری که خوب ترین و لطیف ترین آهنگ های عاشقانه را کسانی کاملا حرفه ای و عاشقانه می نوازند و به تکرار هم می نوازند 

اما قلب هایشان تهی از هر شکلی از عشق است ...  

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1389 ساعت 3:04 PM

دلم میخواد تفنگ دستم بگیرم و برم جنگ ...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 26 فروردین ماه سال 1389 ساعت 00:55 AM

((سیب میوه عشق است ؛ پسر ! 

شاید به همین خاطر است که دخترها توی دانشگاه ما حق ندارن سیب سرخ گاز بزنند.  

انگار همه پسرها می شوند آدم و دخترها خلاصه می شوند توی حوا ! 

سیب سرخ حوا هم ؛ تو نمی دانی که چقدر خوش طعم است ؛ بوی توهم و خوش خیالی می دهد ؛ طعم هوس ... 

آدم را به گریه می اندازد و رویا ؛ توبه هم اصلا فایده ای ندارد ؛ نه کسی حال شنیدن دارد ؛ نه وقت . 

حالا تو هی بنویس : 

((سیب میوه ی عشق  

انگور میوه آگاهی 

زیتون میوه صلح و زندگی 

انجیر میوه خدایان 

توت فرنگی میوه ی سکس و هوس ...)) 

ولی ما هر سال گندم می کاریم!!))

(وبلاگ روزهای ایرانی فیلتر شد... واقعا جای تاسف داره . ..)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 19 فروردین ماه سال 1389 ساعت 5:47 PM

 

زمان می گذرد من ناگزیر به بزرگ شدن هستم و بعد هم پیر شدن آلودگی و کثافت˛ حسادت و بخل در هوا موج می زند کافی است از پناهگاه خودت بیرون بروی تا شهر زیبایت را تماشا کنی آه اما من تنها نباید تماشا کنم که باید زندگی کنم باید در این آلودگی شنا کنم اما پاکیزه و پاک بمانم ...

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 7 فروردین ماه سال 1389 ساعت 02:35 AM
یکنفر دارد مرا سر می برد ، و من حس می کنم رگ های گردنم را که ریشه ریشه و دانه دانه جدا می شوند ، یک نفر مرا سر می برد و من همین روز ها تمام می شوم ، دردش زیاد است ولی وقتی تمام شود دردهایم هم با من تمام می شود...، حس می کنم بند بند های وجودم را که ذره ذره پاره می شود...

خدایا این احتضار دارد طولانی می شود ولی من التماس نمی کنم ، من دارم تسلیم می شوم ، تسلیم بهاری که می آید ، تسلیم نگاه های آدم های اطرافم ، تسلیم عرف ، تسلیم مسخرگی های قانونی ، تسلیم حرف های چرکین و خون آلود دور هم نشینی های این و آن ، با پاره شدن هر بندی از وجودم رنجی هم از من کم می شود ، دیگر دست هایم را به شیشه ی مغازه ها نمی چسبانم ، دیگر به چشم های هیچکس زل نمی زنم که بفهمم دارد به چه فکر می کند؟ از پله ها ی دانشکده نمی پرم ، توی خیابان فقط جلوی پایم را نگاه می کنم و به آسمان خیره نمی شوم ، با سرباز های توی برج ها بای بای نمی کنم ، وقتی دلم می خواهد از ته دل بخندم جلوی خنده ام را می گیرم

و مثل آدم های با کلاس خودم را برای آفتاب هم می گیرم ، یک عینک آفتابی مغرور میزنم و چند تا کتاب منطق میگیرم دستم و می روم پی همه ی چیزهایی که همه می روند،و من بزرگ می شوم و یک روزی می رسد که ازدواج می کنم وبچه دار می شوم و بچه هایم را بزرگ می کنم و یک روز هم در این اسارت ها می میرم. من تسلیمم ...

بدبختی های آدم ها را فراموشی می گیرم،این همه کثافت سنگین روی دوش زمین و زمان را کور میشوم ، و قلبم را هم می دهم دست زندانبان های ترانه خوان ...
خدایا من کم آورده ام ، مختال فخور شده ام ، خدایا بگو به من اگر کسی مختال فخور شد چکار باید یکند که دوستش بداری؟ بیا دست هایم را بگیر ، دلم برایت تنگ شده است ، بیا من را به خودم برگردان ، بیا رگ های گردنم را مرهم باش ، نجاتم بده ای مهربان ترین ...
بله من تسلیمم ، تسلیم یک نفر شبیه خودم که دارد با ولع جای من را می گیرد ، رگ های گردنم درد می کند ، 
یک نفر دارد مرا سر می برد ، رجاله ای شبیه خودم ... !



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 7 اسفند ماه سال 1388 ساعت 11:40 PM

همیشه شانست را امتحان کن  

حتی اگر امید زیادی به برد نداری ... 

  

ولی شانس من تنها ست  

می گوید حوصله ی امتحان ندارد  

من درکش میکنم 

 ولی مجبور است  

چون من استاد خوش اخلاقی نیستم  مجبورش می کنم امتحان بدهد ؟؟؟

من رییس شانسم هستم 

ای کاش از من حساب می برد ...!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 12 بهمن ماه سال 1388 ساعت 11:26 PM

امروز 12 بهمن  1388 است می گویند مصادف با ورود آیت الله خمینی و آغاز دهه ی معروف شده به  دهه ی فجر است می گویند که فجر به معنای پیروزی است  و همینطور می گویند پیروزی چیز خوبی است و بعد از پیروزی شادی هست و خوب است آدم همیشه شاد باشد.اصلن مومن ها همیشه شادند مثل پیامبر که می گویند همیشه لبخند مهربانی داشته و اگر آدم همیشه  لبخند مهربانی داشته  باشد خیلی ها دوستش دارند به  شرطی که فکر نکنند دیوانه  است ،

آخر آدم های خیلی عاقل  مهربان نیستند و  اگر باشند هم ،خیلی زیاد مهربان نیستند، و اگر هم خیلی مهربان باشند ،همیشه لبخند مهربان ندارند چون که فکر  می کنند زشت است و فکر می کنند بقیه احمقند و نمی توانند بفهمند که  آن ها چرا مهربان هستند چون که فکر می کنند خودشان احمق نیستند پس بقیه باید باشند؟!

همه عاقل ها بدجنسند ولی همه ی بدجنس ها عاقل نیستند ولی همه ی آنها فکر میکنند هستند!

و کلا  زیاد فکر می کنند،اصلن این خصوصیت آدم های خیلی عاقل است که خیلی فکر  می کنند و  البته فکر کردن خوب است   وقتی به چیزی می گویند خوب یعنی این که آدم را خوشحال می کند و اگر همین الان هم خوشحال نکند نگران نباشید می گویند بالاخره یک روزی  می رسد که خوشحال کندو اگر هم آن  روز خیلی طولانی بود و هرچه  صبر کردید نرسید نگران نباشید ان الله مع الصابرین !

و صابر به کسی می گویند که  خیلی صبر می کند

مثلا اگرخیلی مریض شد و  بدنش کرم افتاد و شوهرش بهش خیانت کرد  و  رفت چند تا زن گرفت و سرطانش خوب نشد وبچه هایش ول کردند رفتند و گذاشتند همینجوری بمیرد و یا مثلا  اگر پدر و مادرش را کشتند و  بچه اش را  جلوی چشمش توی خاک دفن کردند و بعد هم خواهرش را آوردند جلوی چشمش و گفتند اگر حرف بزنی خواهرت را بدجور اذیت می کنیم و بعدش هم خودت را به  برق وصل می کنیم و بعد از اینکه به برق وصلش کردند ببرندش پای دار که اعدامش کنند

آنوقت بگوید خدایا شکرت و فقط یکذره گریه کند و به خدا نگوید  تو خدای بدی  هستی و من را دوست نداری

و البته می گویند  خدا همراه صابرین است

ولی اگر صابر نیستید و نمی توانید  بگویید خدایا شکرت و فقط یکذره گریه کنید و  کلا  خیلی باید  گریه کنید تا از غصه نمیرید نگران نباشید چون  خدا خودش می داند که صابر ها خیلی کم هستند و برای  اینکه مهربان است شما را می بخشد!

و بخشش یعنی اینکه اگر  کسی بدجنس بود وشما را اذیت  کرد و دلتان را شکست  و  فکر کرد شما خنگید  و نمی فهمید و حتی اگر برق چشم های شما را مسخره کرد و اصلن شاید به شما  فحش داد یا  مثلا رفت  پشت سرتان  به دوستش دروغ گفت و غیبت  کرد و حرف بد زد یا اینکه بچه یتان  را اتفاقی زیر گرفت  یا اصلن از این پسربچه ها بود که توی دبیرستان با  هم کتک کاری می کنند و با  چاقو عمدا کشتش! یا شاید اصلن پولتان رادزدید ولی بعدش آمد گفت این پول شماست من دزد بودم ببخشید آنوقت شما بگویید اشکال ندارد و با اینکه ته دلتا ن دارید  غصه می خورید و  توی  چشم هایتان اشک است  و عکس بچه یتان  و مشروطی  بالای سر کارنامه و ... همش  جلوی چشم هایتان که مسخره است راه می  رود کور بشوید و دست ببرید توی  قلبتان و کینه ها را در بیاورید که بندازید دور و بعد متوجه  شوید یک تکه از قلبتان را  هم  اشتباهی انداختید دور  و بقیه ی عمرتان را با  همان چشم های مسخره دنبال قلبتان بگردید و البته اگر این کار راکنید همیشه بهتر است  تا نبخشید  چون آنوقت قلبتان باید دنبال شما بگردد و  این خیلی وضعیت بدتریست !!!!

و وضعیت های بد در زندگی خیلی زیاد هستند  و  البته همه ی این ها مهم نیست  مهم ورود ایت الله خمینی است که می گویند امروز بوده و  دهه ی فجر است و چون  فجر یعنی پیروزی پس یعنی امروز روز خوبی است و خوب هم خیلی معنی ها  دارد که سعی کنید  بفهمید ...

مدتیست به این نتیجه رسیدم که  زندگی راه ترسناک پر از  غم و اندوه و تجربه های سخت است  و  اگر گاهی شادی ها و  اتفاق های خوب هم هست برای این  است که طاقت ادامه دادن داشته  باشیم ...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 1 بهمن ماه سال 1388 ساعت 00:57 AM

فک می کردم هیچ چیز به اندازه ی دیدن 10 آنالیز ریاضی1 توی صفحه نمرات لذت بخش نیست

ولی ...

آنالیز ۱ پاس شدم!!!


9000 صفر برای دانشجویان غایب در امتحانات دانشگاه امیرکبیر ثبت شده است ...


نزدیک به دویست هزار نفر  درهاییتی جان خود را از دست داده اند 

این عکس کودک نجات یافته و تنهایی است که از زیر آوار بیرون آورده اند

آزمایشهایی برای احتمال شکستگی استخوانها روی او انجام شده و سپس تشنگی و گرسنگی او رفع شده است. گفته اند که انتظار می رود بر خلاف بسیاری دیگر او زنده بماند.



لایحه حمایت از خانواده در حال  تصویب است...


استاد فیزیک دانشگاه تهران ترور شده است


تصمیم دارم از خودم جدا شوم

دارم دور می شوم ...

اخبار گوی خوبی نیستم

به بالاترین مراجعه کنید!!!!!!





del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 9 دی ماه سال 1388 ساعت 11:37 PM

(فردا امتحان جبر داریم) 

جبرداره زیر دست و پام له می شه 

جبر از دست من به ستوه اومده  

جبر له شد 

زدم تو سرش مرد 

جبر کیه اصن؟؟؟؟؟؟!!!! 

 

من مولودم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 3 دی ماه سال 1388 ساعت 6:18 PM


فراموش نمی کنم همه روزهایی را که به شهامت مرد بزرگی درود می فرستادم بی انکه حتی شناخته باشمش مردی که اوردن نامش در مدرسه به عنوان مرجع تقلید ترسناک بود و کتاب هایش ممنوع ....!!! و من این همه سال های بچه گی ام هیچی از  او نمی دانستم تنها چیزی که مطمئن بودم این بود که ادم های بد یا نادان کسانی را که حرف های قشنگ و متفاوتی میزنند یا کارهای بهتری انجام می دهند ممنوع می کنند .از همان اول ها مرجع تقلیدم بود چون می دانستم حتما کار خوبی انجام داده و حرف های قشنگی زده که این بدها ممنوعش کرده اند ...!

اولین بارها که نمیشناختمش نامش را پیرزنی برایم خواند!!!!!!! از روی موکت سبز بردمسجد اعظم حسین آباد نامش بزرگ توی چشم بود (ایت  الله منتظری ) از پیرزن پرسیدم ایا او هم مثل حاج اقا تقی از بچه ها بدش می اید؟؟؟  حاج اقا تقی روحانی محله مادربزرگم این ها بود همیشه ازش میترسیدیم بچه هارا دعوا میکرد....!

پیرزن گوشم را گرفته بود می گفت دختر جان روسری ات کجاست ؟؟ من ولی انقدر حرف زدم برایش که یادش رفت چه می خاسته بگوید زنبیلش را گذاشت روی زمین و گفت او از بچه ها بدش نمی اید یک ساعت برایم حرف زد حرف هایی که من نمی فهمیدم اون روزها توی دلم میخندیدم به پیرزن های حسین اباد...!

ان روز های پر شر و شور کودکی و نوجوانی ام روسری ام را برمیداشتم و توی کوچه های حسین اباد ولنگار لکه می دویدم وقتی پیرزن ها به من چشغره می رفتند ذوق می کردم که لجشان را دراورده ام با این به قول خودشان جلف بازی ها  ازته دل می خندیدم ...

چقدر دلم برای پیرزن های حسین اباد تنگ شده است

ولی هروقت از جلوی مسجداعظم رد می شدم به احترام پدربزرگم که به من یادداده بود می ایستادم و یک حمد و قل هوالله می خاندم 

موکت سبز برد مسجد اعظم پر از اعلامیه های ایت الله منتظری و ایت الله طاهری بود

مادرم می گوید پدربزرگم با ایت الله طاهری دوست بوده و ان قدیم ها مامور نیروی انتظامی شاه بوده و باید مواظب می بوده اگر ایت الله حرف ضد شاه زد اطلاع دهد ولی ان ها انقدر با هم دوست بودند که ایت الله با ماشین پدربزرگم میرفته خانه شان

و من اززبان مادرم مدت هاست داستان های کارهای این مردان بزرگ را شنیده ام 

ایت الله منتظری همیشه برایم قهرمانی بوده است بسیار تنها کسی که در تمام این سال های وحشت و خفقان وقتی همگان سر به کار خود فرو برده بودند تنهای تنها در مقابل ظلم ایستاده بود و هرگز کوتاه ننشست

فقیهی عالیقدر بود که اعماق فقه را با سالها تعمق در اسلام ناب و فقه سنتی و با استفاده از محضر آیه الله بروجردی و امام خمینی دریافت کرده بود و شاگردان فراوانی را تربیت کرد که بسیاری از آنان منشا خدمات بزرگی به کشور و مردم شدند. کتابهای فقهی ایت الله برای همیشه پشتوانه فقاهت خواهد ماند. کسی بود که در پایه گزاری انقلاب اسلامی نقش مهمی داشت وهمیشه، همگان را به محبت و صلح و دوستی فرا می خواند و آرامش و اتحاد را برای ایران و اسلام میخواستند

 فرزند بزرگ او مرحوم محمد منتظری هم عمری را در قبل از انقلاب در در به دری گذراند و بعد از انقلاب نیز در انفجار حزب جمهوری اسلامی به دست منافقین به شهادت رسید.

ایت الله منتظری مردی که دست رد به قدرت توام با ظلم زد

مردی که نیمی از عمر خود را در زمان حکومت شاه در حصر و زندان و شکنجه به سر برد و نیمه دیگر عمر خویش را در دوران بعد از انقلاب در منزلش حصر را تحمل نمود هرگز طمع قدرت چشمانش را نبست

منتظری از معدود کسانی که در مقابل کشتار ها و اعدام های بی دلیل سال ۶۷ اعتراض کرد و بر اعتراض خود پای فشرد او هرگر بخاطر قدرت حق را زیر پا نگذاشت

از جمله معدود کسانی بود که برای بهایی ها هم حق زندگی قائل بود و برای حقوق انسانی پایمال شده ی ان ها لب به سخن گشود

معدود کسانی  که نسبت به سهمیه بندی دانشگاه ها اعتراض کرد

قتل های زنجیره ای ان سالها را محکوم کرد

هرگز کوتاه نیامد

همیبشه در منزل خود زندانی ماند و این همیشه در ته ذهن من جا خوش کرده بود که مردی تنها ی تنها بخاطر مقابله با ظلمی که همه یا نمی بینند یا توان مقابله باان را در خود ندارند سال هاست  در منزلش زندانیست...

اکنون سال هاست پدر بزرگم فوت شده است

همانطور که شاه و امام خمینی و محبوبه امینی و کردان و محبوبه حیدری و ایت الله منتظری ....!!!

ولی ایا همین اسامی برایمان کافی نیست؟

مدتی است می خواهم جمله مرگ فقط برای همسایه نیست را از بالای وبلاگم بردارم

اما هر بار پیامی جدیدی می رسد پیامی با صدای بلند و مهیب با صدایی رسا

مرگ فقط برای همسایه نیست ...

اما حیف و صد افسوس ان هایی که چشم ها و گوش هایشان را بسته اند مهیب ترین صداها را نمی شنوند و واضحترین صحنه ها را نمیبینند

دیروز یک مردی زنگ زده بود رادیو گریه میکرد صداش می لرزید از ته دل حرف میزد با ان لهجه اصفهانی اش کلماتش به دل می نشست:

بگو شرمتون باد که از مراسم ختم هم می ترسید شرمتون باد که نمی گذارید مراسم بگیرند بگو مگه خودتون نمی خاید بمیرید؟؟؟؟؟

ولی به راستی که مردن ها چقدر با هم فرق دارند

چه خوش است در بودنمان چنان کنیم که در نبودمان خلقی به احتراممان بایستند .

ایت الله منتظری در اوج عزت و محبوبیت دنیا را وداع گفت

او در حالی ازحصر خانه اش و دنیا ازاد گشت  که قلب میلیون ها جوان را برایش لرزید 

ومیلیون ها نفر برایش فاتحه خواندند

او پاسخ همه رنج ها و محنت هایی که در راه خدا تحمل کرده بود را گرفت

و خداوند چه زیبا او را عزیز کرد و در اوج عزت از این قفس رهایی اش بخشید


و به راستی چه عاقبتی نیکوتر از این می تواند باشد؟


روحش شاد و یادش جاودانه باد




del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 5 آذر ماه سال 1388 ساعت 9:18 PM


سابقوا الی مغفره من ربکم

بشتابید به سوی مغفرت پروردگارتان .......
محبوبه عزیز
 
همان دختر کم پیدا و ارام همان دختر شادی که هر وقت از او پرسیدیم حالت چطور است با همه ی دردی که در وجودش بود می گفت خیلی خوبم ....
با همان لبخند ملیح و متانت خاص محبوب ها انگار همین دیروز بود که در سلف خوابگاه در آغوش هم بودیم و امروز چطور می توان باور کرد؟که همان دست های گرم و زنده و همان آغوش تپنده که گرمایش بعد از یک فصل و یک تابستان هنوز احساس شدنیست حالا خالی از هر گونه تپش و گرمی زیر یکعالمه خاک سرد مدفون است ....؟مگر من لمس نکردم تو را ؟ یعنی تو همانی که امروز می گویند ....!!!!!!!!
مگر فاصله ما چقدر بود محبوبه؟ شاید به اندازه کلفتی پیراهن هایمان؟
ولی نه فاصله ما خیلی زیاد بوده است
خیلی  خیلی ... زیاد ....
حالا بین من و تو یک دنیا فاصله است  عزیز
...
تو بگو فاصله مان چقدر زیاد است ؟ اندازه چند ساعت ؟؟
چند متر ؟؟؟؟

هنوز اسمت از لیست حضور غیاب دکتر الیاسی خط نخورده
نگران نباش هر چه گفتیم حذفت نکند گ.وش نکرد
حذف شدی
...
چقدر پاس کردن جبر درمقابل این  تماشای نبودن تو ابلهانه و بی ارزش است ...
و تو همه ی درس هایت را پاس شدی
....
کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذو الجلال و الاکرام فبای الا ربکما تکذبان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هر که در روی زمین است دستخوش مرگ و فناست و زنده ابدی ذات خداوند با جلال و عظمت است  پس کدامین نعمت های پروردگارتنان را انکار می کنید؟؟؟؟؟؟
اعلموا انما الحیوه الىنیا لعب و الهو و زینه و تفاخر بینکم و تکاثر فی اموال و الولاى و ما الحیوه الىنیا الا متاع الغرور...
 
بدانید که زندگی دنیا  به حقیقت بازیچه و لهو و عیاشی و آرایش و تفاخر و خودستایی با یکدیگر و حرص .و افزودن مال و فرزندان است و در مثل مانند بارانی است که گیاهی در پی آن از زمین بروید و سپس بنگری که زرد و سپس خشک شود ...
سابقوا الی مغفره من ربکم
پس
 به سوی آمرزش پروردگارتان بشتابید و به راه بهشتی که عرضش به قدر پهنای آسمان و زمین است

...
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 27 آبان ماه سال 1388 ساعت 4:05 PM

عشق می کارد و کینه درو می کند...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...

می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ...

برای ازدواجش ، در هر سنی ، اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ...

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ...

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ...

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر 

 

و هر روز او متولد میشود؛  عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

 

و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی  

 

بربادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد  سینه ای  

 

 را  به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...

 

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...

 

و این، رنج است. __._,_.___

                                                                                    دکترعلی شریعتی

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 27 آبان ماه سال 1388 ساعت 2:51 PM

 

همه را می توان بخشید؟ 

 

همه را می توان بخشید ... 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 16 آبان ماه سال 1388 ساعت 00:54 AM


چند روزی است که  بعد از مدتی طولانی که بغض گلوی مردم اصفهان را فشار می داد صدای تپش قلب اصفهان چروک از چهره مردم  شهر برچیده است اندوهی عمیق و سنگین که مدتی بود اشک  را در چشمان رهگذران زاینده رود خشک می کرد آدم هایی بدون قلب ... زاینده رود قلب مردم اصفهان بود قلبی که آن را از ما گرفتند ...

وما لبریز از خشم و  اندوه خفقان گرفتیم و نگاه کردیم و سوختیم  و شاید مردیم

و هی برایمان وسط زاینده رود  نقاشی آب  کشیدند و بچه ها را با دروغ هایشان فریب دادند و  تبلیغ خشکسالی کردند هی این مجری برنامه صبح اصفهان وسط زاینده رود خشک راه رفت و اراجیف گفت ...

 بیچاره مردمی که انقدر احمق فرضشان می کنند مردمی که  صدای  اندوه و آهشان آسمان اصفهان را  خشمگین وسنگین و گرفته کرده است ...

امشب بعد از مدت ها رفته بودیم پارک ناژوان صدای آب انگار قسمت گم شده ی وجودمان بوده باشد ... آنچه ما زندگیمان را با آن قسمت کرده ایم زاینده رود که عمری درد هایمان را با ما شریک بوده است سنگ صبوری که هیچگاه خسته و غمزده نمی شد زنده رودی که روزگار درازی با او لبخندها و عروسی ها و شیطنت ها و اعتراف هایمان را زندگی کرده ایم   

و چقدر شاد بود مثل جشن...

جشنی بزرگ و شاد  ...  همه جا پر از آتش بود مردم چارشنبه سوری را انداخته بودند انگار مدت ها بود که شادی از دل اصفهان رفته بود و مردم یکباره پیدایش کرده باشند ذوق داشتند برای ابرازش  انگار دست و پایمان را مدت ها بسته بودند و یک دفعه آزاد شدیم پارک ناژوان امشب جشن بزرگی بود  آدم را به فکر فرو می برد

اول خوشحال می شوی شاید از خوشحالی بال در بیاوری ... اما یکدفعه سنگینی یک حسی که در هوای انجا پیدا می کنی  دلت را می ریزد پایین و آن حس این همه غم و رنج و اندوه مردمی است که اگر خوب گوش کنی از لابلای موزیک ضبط ماشین ها  و خنده های بلند و فریادهایشان می توانی بشنوی و یکهو غصه ات می گیرد وسط یک عالمه آهنگ شاد ...

اصلا نمی خوام درر مورد علت خشکی رودخونه حرفی بزنم اصلا نمی خوام خدای نکرده به کسی یا کسانی  تهمت بزنم یا اهانت کنم اصلا نمی خام کسی رو مقصر بدونم به من چه اصلا!!!!!!!!!! شاید این حرفا رو واسه زینب عزیز میزنم آخه داشتیم برنامه ریزی می کردیم با هم بریم رودخونه رو نجات بدیم  قرار بود متن اعتراض رو من بنویسم ....

فقط چند تا سوال تو ذهنمه که اینجا می نویسمش از حدود 12 سال پیش شروع کردم خاطرات روزانه ام رو نوشتن یادمه اونموقع قرار گذاشته بودم که هر وقت که بارون یا برف میاد تو دفترم بنویسمش  و همین کار رو هم کردم هروقت بارون اومد نوشتم تو دفترم هست  8 سال پیش زمستونی بود که  اصفهان برف نیومد حتی یک بار و فقط چند بار بارون اومد دفعات بارون رو نشستم تو هر سالی حساب کردم اون موقع یادمه که اونسال تابستون رودخونه واسه مدت کوتاهی خشکید که اینم تو دفترم نوشتم که علتش بخاطر افت شدید آب پشت سد بوده احتمالا... اما دفعه های بارونی که برای هر سال تو این چند سال اخیر اومده حساب کردم خیلی از اون چند سا ل زمستون بیشتره خیلی بیشتر...! مطمئنم این تو سایت اداره هواشناسی هستش و اونا کاملا آمار این که  چه سالی کم ترین میزان بارندگی رو داشتیم دارن البته اگه تا الان جعل نشده باشه!!!!!در این صورت نیاز به این زحمت ها نیستش تو حافظه ی خودتون بگردید به راحتی پیدا میشه

اما با وجود این هر سال واسه مدت طولانی و تقریبا کل تابستون با بهانه ی خشکسالی و کمبود اب  زاینده رود بسته میشه ... البته حتما دلیل خوبی هست شاید واقعا خشکسالیه خوب بارون کم اومده اینو قبول داریم آب پشت سد به کمترین میزانش رسیده اینم هرکی بره چادگون واسش مشهوده ...!!!

دلایل خوب دیگه ای هم هست

مثلا شاید مترو داره رد میشه باید برای انجام عملیات حفر مترو رودخونه رو ببندن ؟/

یا مثلا بعضی ها میگن یک لوله هستش که آب رو می بره قم ...  بعضی ها از طرح حق استفاده مردم چهارمحال از زاینده رود به عنوان سرچشمه می گن ... من به این شایعات چیکار دارم ؟؟؟؟؟

اما یه چیزی که جالب بود حرف وزیر نیرو تو برنامه ی مستقیم تلویزیون بود که می گفت آب پشت سد کارون رو مقداریش رو بخاطر اینکه سد نشکنه فروختند؟؟؟؟؟ من نگفتم ها برید از خودش بپرسید البته این به زاینده رود ربط نداره برای کارونه شایداصن من اشتباه شنیدم اونرورز؟؟؟؟؟

چند وقت پیش تفسیر خبر اخبار سراسری به مسئله علت خشکی زاینده رود و بستن آب پرداخت و علتش رو گیر کردن دستگاه حفر مترو زیر سی و سه پل عنوان کرد و خیلی رو این  مسئله تبلیغات شد ...

اما یکهو یکذره وقت بعدش یعنی الان آب رودخونه باز شده  سوال اینه که اون دستگاهه رو بی خیال شدن؟/ آب رو ریختن رو دستگاهه؟ دستگاه رو گذاشتن تو آب؟ اصن دستگاهی بوده؟ یعنی آوردنش بیرون؟اگه آوردنش بیرون چجوری بوده که آسیب ندیده هیچ جا؟مگه نمی گفتن در هر صورتی به سی و سه پل آسیب می رسه؟ صداش رو در نمی آرن ؟؟

یه سوال دیگه که دقیقا در همین جا مطرح میشه اینه که چطوری تا دیروز خشکسالی بود  بعد یکهو رودخانه این همه آب داره//؟؟؟؟؟؟؟(قابل توجه مجری صبح اصفهان)

و یک سوال دیگه اینکه چجوری رودخونه تا یکذره مونده به شهر اصفهان آب داشته بعد یکهو آب ها ناپدید می شدن؟؟

البته به من چه اصلا این ها فقط چند تا سوال بود که تو ذهنم بود گفتم بنویسم فک نکنید اصن بش ...


ای وای یادم رفت به آقایون اطلاعات سلام کنم سلام علیکم خوب هستید به سلامتی؟


امشب به خیلی چیز ها فکر کردم و خیلی چیزها یادم آمد یکیش این که چقدر با قدیم ها فرق کردم چقدر تغیر کردم خیلی زیاد...

یادم میاد بچه که بودم همیشه از جمع بدم میومد وقتی میرفتیم پیک نیک ترجیح می دادم یه جایی باشیم که هیچ آدمی نباشه اما امشب چقدر از شلوغی مردم لذت بردم از فریاد هاشون جیغ هاشون از بوی قلیون از صدای دوبس دوبس ضبط ماشین ها از رقص دخترا ی اونور رودخونه تو تاریکی با آهنگ خوشگل منی و دلبر من!!!!!!!!! حتی از بی معنی بازیا و رفتارای اونایی که مامان بابام بشون میگن لات و لختی !!!!!!! روی ترک موتورا  !! داد و هوار و جیغ و داد

دعوای مردا پشت ماشیناشون سر رانندگی بد خودشون !

از همه چی...

از مردم لذت میبرم و حس می کنم از هیچکس بدم نمیاد امشب خیلی حس خوبی بود ...

کاش می شد همه چیز رو  نوشت حیف که بعضی چیزها در غالب کلمات نمیان

خدایا تو شاهدی و ناظری خودت می دونی

....

خدای مهربون لطفا همونقدر که با من مهربونی با بقیه هم مهربون باش خدایا ما رو ببخش خدایا هممون رو ببخش به راه  راست هدایتمون کن راه کسانی که به آن ها نعمت داده ای نه راه کسانی که بر آن ها غضب کرده ای و نه راه گمراهان ...


ای عزیزترین


ای مهربان ترین


...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 13 آبان ماه سال 1388 ساعت 00:09 AM

سلام امروز ۱۳ آبانه


ولی به من چه واقعا ؟؟؟؟؟.....

مبارکه دانش آموزا باشه...

من که دانش آموز نیستم...

من خودم خیلی دوست داشتم می بودم ها!!!!

ولی خوب اون موقع که ( فردوسی بود؟) داشت می گفت ز گهواره تا گور دانش بجوی راستش من شبا خوابم نمی برد داشتم دنبال گهوارم میگشتم

بعدش دیگه هرکار کردم فایده نداشت از همه کمک گرفتم واقعا

تمام دنیا جمع شدن به من آموزش یاد بدن

آموزم آموزی آموزد آموزیم آموزیم آموزند ...

تا اینجاش قابل تحمل بود بعدش گفتن یه اسمی هست بش می گن مرکب یاد گرفتی؟؟؟؟!!!!

گفتم نه ولی باشه هر چی شما بگید

گفتن : بگو دانش آموز

گفتم به چشم

دانش آموز

گفتن: خیلی خوب آفرین دختر خوب حالا بگو دانش آموزم !!!!!!

گفتم : دانش آموزم

گفتن آباریکلا حالا شد یادگرفتی؟؟؟؟؟؟

نه

گفتن بیا صرف کنیم: دانش آموزم دانش آموزی دانش آموز است 

....

و این چنین شد که همه ی دنیا توهم زدند و فکر کردند دانش آموزند

و هر روز بر توهمشون افزوده می شد


و من هنوز یاد نگرفته ام  ...


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 7 آبان ماه سال 1388 ساعت 1:42 PM

امروز هفتم آبان هزار و سیصد و هشتاد و هشت 

  یعنی تولد منه... 

امروز یکی از عجیب ترین تولدهام توی چند سال گذشته است خیلی فرق دارم با همیشه ...   

وسط یک عالمه علامت سوال و تبریک های تولد خودآگاهم گم شده ...  

کلی رقصیدم خوشحالی کردم تو خیابون های خوانسار دویدم بدون اینکه از شادی لبریز باشم یا 

 حتی شاد باشم !!!

و خودم در تعجب بودم از این همه ابراز خوشحالی واسه این روز عجیب که دوس ندارم زود تموم   

بشه دوس ندارم زود تموم بشه نه بخاطر اینکه روز تولدمه نه بخاطر اینکه یکعالمه از دوستام به یادم  بودن بخاطر این چیزا نه بخاطر اینکه دلم نمی خواد  

 

اومده باشم و رفته باشم و هیچ غلطی نکرده باشم 

 

خیلی زود داره می گذره الان بیست و سه سالم شده یعنی یکعالمه از بهترین روزهام 

  تموم شدن  و رفتن من نمی دونم تو این ۲۲ سال چیکار کردم همیشه آرزو داشتم یه کار اضافه 

 تری از زندگی عادیم انجام بدم دلم می خواد حداقل اگه نمی تونم خاص تر از بقیه زندگی 

 کرده باشم حداقل آدم خوبی بوده باشم ...  

اما هر چی فکر میکنم که ببینم تو این مدت چه خیری از وجود من به اطرافیانم رسیده تا بخاطرش 

  خوشحال باشم هیچی راضیم نمی کنه  ....  

هرچی فک میکنم کارای خوبم خیلی نیستن هرچی فک می کنم خودمو می بینم و روحم رو که  

 از پارسال تشنه تر  و خسته تر شده روحی که هیچ چیز توی این دنیا ارضاش نمی کنه  

 دلم خستشه  چیکارش کنم آخه؟؟؟؟؟؟   

دوس دارم یه جور دیگه باشم از این به بعد یه جور بهتری که سال دیگه وقتی تولدم شد یک  

 عالمه  بهانه واسه خوشحالی داشته باشم خدای مهربونم بخاطر این همه نعمت هایی که به 

  من  بنده ی ناسپاست دادی ازت ممنونم بخاطر همه ی مهربونیات و این همه لحظه های شاد و 

 ناب که بهم بخشیدی و این همه آدم عاقل و مهربون که پیش من مجنون گذاشتی تا مواظبم  

 باشن و از همه مهم تر لطف و نگاه خودت به مولودت  ممنونم   

 راستی مدت درازیست  آنفولانزای خوکی اومده ولی امروز  یعنی الان که دارم این مطلب رو می 

  نویسم دکتر یاوری اون ور پرده داره اعلام می کنه ۱ هفته دانشگاه تعطیله و همه خوشحالند 

  مخصوصا ترم یکی ها   !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدای مهربونم خوشحالی رو از دل بندگانت بیرون نکن   

و یه کاری کن که همیشه سپاسگزار باشن  و امیدوار

 

  

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 1 آبان ماه سال 1388 ساعت 7:20 PM

سلام عزیزم

نمی دونی چقدر خوشحالم کردی مهربانم نمی دونی چقدر دوست دارم
خیلیییییی زیاد باورت نمی شه چقدر...
از دیروز فهمیدم چقدر دوستای خوبی دارم (خیلی خوب خیلی خیلی)چقدر دلم میخواد یکی یکی اسم بیارمشون همشون رو (نمی تونم)و چقدر دوستشون دارم فهمیدم چقدر فرصتمون کمه فهمیدم چقدر قدرتون رو نمی دونم...  

و چطور جداییتون رو تحمل کنم؟؟؟؟؟ 

 
من نگاه های غمگین و سنگین و لبریز از عذاب وجدان آن ها را حس می کنم و من می بخشم همه را  

آن ها قابل ترحمند  

دوستان من که قابل بخششند ... 

 بیا ببخشیم مهربانم  بیا فراموش کنیم
خودت گفتی
الملک ینبقی مع الکفر و لاینبقی مع الظلم.
مگر چقدر زنده ایم ؟
خیلی خسته ام مهربان
خیلیییییی زیاد(نمی دانی چقدر ...حتی بیشتر از اون روز که سومین بار آنالیز 1 افتادم)
سایه ی سنگینیست ...
می دانم تو هم خسته ای ...  

اگر افسردگی غول باشد من بچه غول شدم!!!!! 

بچه غول بودن خوب نیست 

بچه غول ها ترسو هستند  

بچه غول ها حساسند همه هم فکر می کنند چون غول است حتما خیلی قویست اما بچه غول ها  ... 

ولی بچه غول ها بیچاره نیستند  

می دانی  

بعضی وقت ها فکر می کنم بچه غول بودن خوب است  

... 

مثل وقتی با تنهاییت ازدواج می کنی و ۱۲۷ تا بچه داری  

وای از بحث خارج شدیم !!!!!!!!!!!!! 

این روز ها فراموشیم از حد مجاز گذشته  ... می دانی که  ...  

بهترین لحظه ها ی زندگیم لحظه هایی که با تو و دوستان خوبم گذشته است  

مهربانم یار دبستانیم لحظه لحظه های بودن با تو را حافظه ی درب به داغونم ثبت کرده است  

فکر کن چقدر عزیزی !!!!!!!!!! 

بخاطر این همه تاثیرات خوش خاطرات شیرین و این همه مهربانی  شما در زندگیم از شما سپاسگزارم

آرزو دارم همیشه دوست خوبی برایتان باشم  ای همه ی ستاره ها  

همه ی کسانی که به یادم هستید...

لطفا اگر اذیتتان کردم من را ببخشید  

آرزو دارم همیشه خوشحال باشید 

ای همه ی مهربان های من   

 

   

دوستتان دارم ... 

   

 


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 29 مهر ماه سال 1388 ساعت 01:07 AM

من دختر خوبی می شوم

قول می دهم

...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 27 مهر ماه سال 1388 ساعت 10:30 PM

گفتی بی اندازه... بی نهایت!!!

ومن هرگز و هنوز باور نکرده ام...

گفتی  باز نامرد شدی ها!!!

گفتم :  مگر مرد  بودم؟ هیس ... هیسسسسسسس نگو این حرف ها را

گفتی : مهربانی هایت را کم کن مرد ها خیلی نامردند!

گفتم: مگر مهربان بودم؟یعنی تو هم مردی؟یعنی من هم مردم؟مرد بودن که تو این دوره زمانه خوب نیست؟هست؟

گفتی:مست کردی یک بارولی خوب شدی

گفتم : می شود من هم مست کنم ولی خوب نشوم؟

گفتی مست ها یک روز خمار می شوند کار بدی است...

گفتم : خمار گیج می روم ...

گفتی: یعنی راست می گویی؟

گفتم: نه !!!!!!! فقط از این روسری یک وجبی ها دلم می خواهد...

گفتی: دروغ گو !

گفتم : آخر دلم همینجاست ! کنار همین شوفاژ گرم و پنجره ی بسته  که دارد خفه ام می کند اتاق ...24 همینجاست دلم روی بالش نیم چرک خوابگاه توی تخت خودم!راست می گویم

گفتی :  تو بیجا کردی با دلت!؟

گفتم: مگر چه کار کرده ام؟؟

گفتی: کارهای خیلی بدی ...

گفتم: معصومیتم را به صلابه ی شک می کشی؟آیا  به اسارتم می کشی؟آیا روزی خدا رهایم می کند از بند؟ یا مجازات اوست؟؟؟؟؟آیا کسی هست ...

گفتی:سکوت .... از مجازات حرف نزن !

گفتم : باشه مهربان تو خیلی بزرگ شدی بیا بچه باشیم

گفتی : چشم!

ولی نمی دانستی که بزرگ ها حرف بچه ها را نمی فهمند اینطور داری بزرگم می کنی در اسارت ؟

و هی باید از خودم دور شوم ...

حداقل بگذار پنجره را باز کنم  شاید از گرما خفه نشد دلم !

آی اگر الهام های مهربان می گذاشتند چقدر خوب می شد ...!!

حالا خمار گیج می روم

من عاشق نیستم هنوز

یک نفر نه دو نفر اینجا مریضند

دارم برایشان دعا می خوانم

دوست دارم زود خوب شود

و تو هم برایش دعا می کنی؟

ستاره و سارا هم هستند ... یادت می آید ستاره را؟

تورادوست نداشت خیلی ...

میم مثل مرگ- مریم - مادر- مهربانی- ملاقات -  مولود   ؟  باشد از چیز های مثبت حرف می زنم دیگر قول می دهم

انالیز 1 چه درس مفیدیست ...!
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 13 مهر ماه سال 1388 ساعت 2:17 PM

باشد من همه ی مونس هایم را پاک می کنم

اثری از تو باقی نمی گذارم مونس

البته تو پاک نمیشوی هرکار کنم روزهای دبستان و درخت های کاج مدزسه ی دخترانه معراج ...

مگر میشود پاک شوی ؟

چطوری پاکت کنم مونس جان؟

فرارمان از مدرسه را؟ پیدا کردن مرده و سیلی خوردن از آقا رضا خره! یادت هست؟

اما نه

بعضی ها می گویند خواهر ها نباید عاشق هم شوند

مثل خودت...

آخر تو مثل من بچه نیستی دیگر

تو خیلی بزرگ و عاقل شده ای و من باید این چیز  هارا بفهمم

یعنی یک روزی من هم عاقل می شوم؟؟؟؟؟آنوقت دیگر عاشق تو نیستم ؟

ولی باشد بخاطر تو من همه چیز میشوم حتی عاقل!

بخاطر تو نباید جار بزنم که عاشقت بودم ولی  فقط همین یک بار بود قول میدهم...

میبینی زمانه را ؟حتی آدم اسم خواهرش را هم باید سانسور کند

من همه ی مونس هایم را پاک کردم

می دانم مونس نیستی دیگر

ولی دوستت دارم ...

                                                                                                        مولود



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 8 مهر ماه سال 1388 ساعت 01:03 AM

نمی شود همینجا بمانیم؟؟؟؟؟؟

لای همین یاس ها و کنگرها

همیشه اردیبهشت یا شاید مهر بمانیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اما نه˛آنگاه بوی کهنگی و نم می گیریم.

بگذار بپریم برویم˛هرچند تکه تکه قلبمان را در بین راه بخشیده باشیم.........

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 8 مهر ماه سال 1388 ساعت 01:02 AM

از وقتی وبلاگ قبلیم پاک شد خیلی وقته دل واسه دست زدن به هر کاری واسه یه وبلاگ جدید  نمیرفت  تا اینکه یهو فایلای ورده درایو ای اعصابم رو خورد کرده بودند فک کردم بگذارمشون اینجا همشون رو می گذارم˛ یکهویی دیدم وبلاگ جدیدم این شکلی شد ... حرف های ممنوعه ...

مدتیه هیچ چی واسم مهم نیست

یعنی هیچ چی که نه

خیلی چیزا ولی واسم مهم نیست مخصوصا سو تفاهم های بین آدم ها ...... دوست دارم  آزاد و بی قید بنویسم ...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 8 مهر ماه سال 1388 ساعت 01:01 AM

هر جا هستم هر جا هستی توی قلبم ریشه بستی

هرجا باشم هر جا باشی نمیشه از من جدا شی

گاهی این ترانه های ساده همه ی پیچیدگی یک فلسفه طولانی را در هم می چیند که بگویم آری به همین سادگیست؟؟؟؟

نمی دانم حقیقت کدام است اما می دانم که از این موهبت هیچ چیز با ارزش تر وجود ندارد و نخواهد داشت ......

نورانی لرزان از قفسه ی سینه ام تا نمی دانم  کجا امتداد دارد حالا فهمیدم که من خود نورم˛خود روشنی˛خود امید˛خود زندگی این من هستم که هرجا پا بگذارم آنجا را به وجود می آورم و دگرگون می کنم این همه از برکت عشق است از آن تکه از وجودم که دادم و آن تکه ای که گرفتم ...

آنقدر دلم گرفته که می دانم همین تلنبا ر شدن اشک و اندوه آخر به همین زودی ها خفه اش می کند اگر بمیرد می دانم که هرگز دوباره زنده نخواهد شد˛ به کدامین شور˛ با کدامین عشق.من دردی را درونم حس می کنم که به هیچ زبانی  نمی توانم برای هیچکس بازگو کنم از چیزی امید دارم که هیچ کس آن را باور ندارد.هرچه نگاه کردم کسی را ندیدم  مگر به تعداد انگشتان دستم و یا کمتر˛نمی خواهم این درد فرو نشیند˛کمرنگ شود.دردی شبیه آرام آرام ذوب شدن ... اما آیا کسی تجربه اش کرده است؟˛حتی خود من؟زمان می گذرد من ناگزیر به بزرگ شدن هستم و بعد هم پیر شدن آلودگی و کثافت˛ حسادت و بخل در هوا موج می زند کافی است از پناهگاه خودت بیرون بروی تا شهر زیبایت را تماشا کنی آه اما من تنها نباید تماشا کنم که باید زندگی کنم باید در این آلودگی شنا کنم اما پاکیزه و پاک بمانم ...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 8 مهر ماه سال 1388 ساعت 01:00 AM

برای او که اتفاقی  دختر شاه هم بود...

 

من سیب سرخی نبودم که حسرت دندان های تو را می کشیدم !!!

نه کبوتری که بر بام نگاهت بیاسایم

ما باغ انبار نداشتیم

ندیده بودم شاهزاده ی سپید اسبی از پنجره ی مرمرین قصری

گیسوانم آبشار طلا نبود

من از زیر سنگ های آسیاب آمده بودم

از مرداب پس از باران

با پوتین های گشاد و سیا ه و بوی عطر پدرمان

در گل خوابیده بودم از شبی سرد و تاریک زیر سیم های خاردار تا صبح که آفتاب گرمم کرد

از همانجا بود که جاده های خاکی آغاز شد...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 8 مهر ماه سال 1388 ساعت 00:59 AM

هنوز دوستت دارم اما دیروز در میان غنچه های سپید و صورتی رز بر بستری از حریر سپید بی اعتنا به شرع گیسوانی آراسته با پیراهنی سپید و گشاد چشمانی درشت اما بسته و لب هایی یاسی رنگ هوایی لطیف˛آفتابی ملایم ˛ ابر های پراکنده سپید˛ در همین دشت سبز زیر آسمان و در تراکم بوی بهارنارنج ها بود که گنجشک ها تششیعم کردند و کلاغ ها با احترام به خاکم سپردند بی هیچ سوگواریی حتی و بی هیچ صدایی حتی همه ی بلبل ها و کبوتر ها و آهو ها م آمده بودند و سگ های با وفا حتی

حیف که هنوز نمی دانی من مردم! همان روز که قلبم را شکستی ...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 8 مهر ماه سال 1388 ساعت 00:58 AM

این شعر رو یه جا خوندم گفتم یهو فک نکنید مال خودمه ها مال کیه رو یادم نمیاد ولی مال یه دختریه حکما !!!!!!!!! جالبه خیلی زیاد ولی برای سایه ها نوشتمش !

 

در طالعت ستاره زیاد است˛  ماه نه!

گاهی شکست هست˛  ولی اشتباه نه!

 

گه  گاه در مسیر زمان لیز می خورد

پایت درون چاله! ولی توی چاه نه!

 

 

چشمت همیشه منتظر چیز تازه ایست

چیزی شبیه روشنی یک نگاه! نه؟؟؟؟؟

 

دستت به دست های من اما نمیرسد!

قلبت به خلوت دل تنگ من آه ! نه !

 

گفتی نگو که عشق گناه است خوب من!

حق با شماست البته شاید گناه نه_

 

اما من از کشاکش تقدیر خسته ام!

عمری اسیر عشق تو باشم تخواه نه!

 

من قسمتت نبوده ام این را قبول کن!

در طالعت ستاره زیاد است ماه نه!!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 8 مهر ماه سال 1388 ساعت 00:57 AM

برای م ون س..

گنجشک های دم غروب در سرخی آفتاب

اعجاب پیله ی بی اجازه ی درون اتاقم را می دانند

عبور نسیم از تکرار پنجره در شعرهایم

یادآور اعتراض آرام تو بر نخ نمای واژه هاست

نو بسازم از آجر و سیمان و فولاد

مجسمه ی کلمات را بر کاغذ می کشم

ساحر مکار من

حیله خورشیدی چشم هایت را می دانستم

حیف که خیلی مهربانتر از تو بودم ....

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 8 مهر ماه سال 1388 ساعت 00:56 AM

چقدر چشمانت را دوست دارم یار

هنگامی که به سمت غروب چرخیده اند

و نگاه خیره ات که انگار نوری است آسمانی

گویا می روبد همه جا را

نگاهی از میان پلک های نیمه بسته ˛ برپا می کند شعله های غمناک و آرام اشتیاق را

                                                                                          

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 8 مهر ماه سال 1388 ساعت 00:54 AM


تو شیب را زیاد کرده ای

کنار پیچ عاشقانه ات چه خوب دور می زنی

از گریز مرکز نگاه خود چرا فرار می کنی؟

مگر خبر نمی رسد که جبهه جبهه گرم کرده ای فضای سینه را

و مه گرفته ای دره های چشم های خسته را

تو کاکتوس قلب من شدی

که صورتی به گل نشسته در بهار!!!!!!!!!

                                                                              

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 8 مهر ماه سال 1388 ساعت 00:53 AM

شب همان آغوش گشاده توست با عطر شب بوها و آواز جیرجیرکهایش ناله ی جغدها و نوازش نسیم درهم˛ تاریک مثل سخت ترین قسمت راه و خنک چون هوای بارانی˛از بوی تنباکو و ودکا چیزی نمی دانم اما هلال ماه را از پشت توری پنجره و صدای پارس سگ های ولگرد با سکوت عجیب شب˛سایه های درختان بر مرمر سفید دیوارها که باد هم بر آن ها بوزد برایم آشناترین خاطر هاست˛ستاره درخشان پیش از طلوع.

در پناه سایه ام خاک هم تماشایی نیست

پدرانم˛ مادرانم˛ برادرانم˛  خواهرانم

همه ی گذشته˛ حقیقت مجسم زندگی زیر پا لگد می گردد.

می ترسم پابرهنه به باغچه بروم و پاهایم با خاک باغچه یکی شود آنگاه ...

آیا می دانی مرگ برای عاشقان سرافکنده و شرمسار جلوه می کند˛ زیرا می داند در راه چیزهایی دیده اند که هیبتشان مرگ را می ترساند و لبخند تمسخرآمیز و دلسوزانه ی آن ها بر چهره ی مرگ سبب می شود چشمانش را پایین بیاندازد تا آن ها او را چون کودکی شیرین در آغوش گیرند و ببوسند˛ آخ ای خدای مهربان من خواهش می کنم هما نقدر که با من مهربانی با دیگران هم مهربان باش ˛ نکند به مهربانی ات شک دارند که ...

حالا دیگر من هرگز تنها نیستم ˛ دستهای تو را بر شانه هایم حس می کنم˛ بیشتر از سنگینی پیراهنم ...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
/profile/331611413785257/contact/
   1      2    >>